مرد همسایه زنش راکشت و 1 هفته جسد زن را توی حمام خانه نگه داشت جلوی چشم پسر 7 ساله اش
یک هفته گذشت تا نگرانی همسایه ها از نبود زن بی پناه و بوی بد خانه اش دست مرد را رو کند
چند سال همسایه بود، زن لاغری که پوشیده در چادر سیاهش چشمش را میدزدید تا کسی رنچ زندگی با مرد معتاد را نبیند که آبرو داری کند، که طلاق نگیرد، که سایه ی مرد معتاد بودنش بهتر از نبودش بود
حالا مواد کار خودش را کرد! سایه مستدام ..... و دیگر زنی زیر این سایه نیست، ولی آبرو هست خدا را شکر.....
اگر هم مُرد ولی بیوه نبود ....
راستی امروز اعلامیه اش را زدند روی دیوار خانه اش ....با پنجاه فامیلی ذکر شده به عنوان عذادار .... به خدا قسم که فردا برای اولین بار است که بعد از ازدواج در فاتحه ی دختر فراموش شده اشان حاضر می شوند.....کجا بودند این همه فامیل ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
طعم خاک
به جای باران بهاری
خاک زمستانی می ریزد ...
چقدر بدِ وقتی عیدِ و تو دل آدم حس عید نباشه حتی دلت با بوی شیرینی و سبزه قیلی ویلی نره نه دیگه لباس نو مزه می ده نه عیدی هایی که میگیری یه جاهایی تو زندگی بن بستِ و من الان توی همون بن بستم جایی که نمی دونم کجاست.....
خدا نکند به لحظه ای برسید که اشکهایتان را پشت پلکها نگه دارید تا جاری نشوند
خدا نکند لحظه های دوست نداشتنیتان کش بیاید
خدا نکند که 6 ماه از عمرتان مثل 1 سال به نظر برسد
خدا نکند.....
کسایی که تاریخ و معماری رو دوست دارین این شهر(یزد) شگفت انگیزه ... کوچه ها دالان دار و مردهایی که سوار دوچرخه ها ی قدیمی میشن و از کوچه ها می گذرن خانه های کاهگلی زیبا و کاروان سراهایی که باز سازی شدن و شبها زیبا دلفریبن... وقتی توی یزد باشی ممی فهمی که لهجه ی یزدی چقدر فهم الفاظش سخته عاشق امشب شدم یک شب رویایی که هرگز یادم نمیره تمای بافت قدیم پر از پلاکهای ثبت ملی آثار تاریخی یزدِ... کاش میشد اجازه ی ساخت ساز به سبک نوین رو ندن تا اینجا همیشه همینقدر زیبا بمونه واقعا که نگین کویر ایرانه... لذت قدم زدن توی تاریکی این کوچه ها رو با همه تقسیم میکنم...
همیشه فکر می کردم این مسیر خیلی طولانیه ولی از ترمینال بیهقی تا یزد 7 ساعت راهه
اینجا یی که هستم کاروانسرای مشیر اسمشه یه کاروانسرای بازسازی شده با اتاقهایی با ارسی های رنگی که صبح نور رنگی آفتاب می پاشه تو صورت و سقف اتاق ها گنبدی و اتاقهای تو در تو در ضمن ارزون هم هست و از همه مهمتر سنتی و تو کوچه ی دالان دار ... دیوار اتاقها کاهلی
هوا هم خوبه الان پس فرصت از دست ندید .... به قول خودشن خَشهِ...
چقدر برای من رسیدن به رویا ها سخت بوده!!! از دیروز خوشحالم فردا یک آرزو به حقیقت می رسد ... دیروز جهاد عظیمی کردم تا ظهر هم بلیط گرفتم و هم هتل ... مهمان کویر خواهم شد ... دنیایی از تاریخ زیر شنهای روان کویری خوابیده ... فردا کویر ... بادگیرها... آتشکده ... بازار های پوشیده ... ترمه و باقلواو قطاب...
یه روزایی مثل امروز زیاد برام تکرار شده ... قدم زدن های طولانی و بی هدف، تنها، وقتی که نگران کسی نباشی که گم بشه یا جا بمونه یا خوشش نیاد از همراهی.... تنها همراهم گوشیم باشه و آهنگاش و ترس از نشنیدن صدای موتورهایی که از چپ و راست از آدم سبقت می گیرن.... گم شدن لای سمسار ها و سمساری های منوچهری و ذل زدن به نقره ها و عتیقه ها... قدم زدن در خیابانی که مردها مالک اصلیشن و زن ها یا با سرعت ازش عبور میکنن یا پیر زن هایی هستند که عتیقه هاشون رو برای فروش میارن.... ولی من عجیب عاشق این خرت و پرت هام ....عاشق این خیابان بی قانون و قدیمی ،جایی که هنوز تهرانه و گاهی انتظار دیدن درشکه داری ...جمعه بازار رو هم برای بوی کهنگیش دوست دارم برای ظرفهای مسی و سماور ها و چراغهای روسی و دیدن لاله هایی که برای گوشه ی خونه می خواستم خونه ای که دیگه الان نمیدونم کجاست و لاله های که منتظر من هستن.... عشق دیدن یه بساط پر از مهره های رنگی که گوشه اش پیر مردی با سبیلهای زنگ زده با زرنگی بهت جنس میاندازه....
عشق دید اون دختر ترکمن خوشگل که نماد جمعه بازار شده، که وسط اون همه لباس و رو میزی و یراق، دامن چین دارش و باز می کنه و میشینه ...
امروز دلم و زدم به بوی چرم و بوی نا ... شاید این دل بی قرار فرصت دهد.....
|
